+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط مهشید
|
به کدامین جرم ؟
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط مهشید
|
اشک نریز
اشک نریز عزیز من از اون چشمهای نازنین
اشک نریز عزیز من که چشم من طاقت دیدن نداره
اشک نریز عزیز من که قلب منمیشکنه و نابود میشه
اشک نریز عزیز من نمیدونی من میمیرم؟ من میمیرم
آخه چرا اشک میریزی
آخه می خوای که چی بگی؟
من میدونم دلتنگیتو
من میشناسم دلتنگیهاتو
من میمونم کنار تو ...
همراه تو ...
چرا آخه اشک میریزی؟
تو میدونی؟؟؟
نمیدونی !!!!
من میدونم ....
خوب میدونم
صدف که وقتی باز بشه
مرواریدش پیدا میشه
وقتی اونها میغلطن و ناز میکنن
از اون چشمهای ناز تو میان بیرون
من میمیرم ....
من میمیرم
حالا اگر میخوای من بمیرم
نابود بشم
از دست برم
تو اشک بریز..
اشک نریز عزیز من
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط مهشید
|
تولد , مرگ
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟ مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي..... فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم..... پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت..... ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط مهشید
|
خدا جونم
می خوام برم برم پیشه خدا
خدا یه کاری کن بیام
دیگه از ادمای این دنیات خسته شدم
اخه چقدر باید تحمل کنم که خودمو نبینم به خودم توجه نکنم ولی بقیه برام مهم باشن
اخه چقدر بینم فقط منم که اونا رو دوست دارم اونا منو دوست ندارن
منو ببر پیشه خودت می خوام بیام دیگه این دنیا رو نمی خوام هیچی این دنیا رو نمی خوام نه ادماشو و نه مادیاتشو
من فقط تو رو می خوام خدا جونم پس نوبته من کی می شه ؟
بزار بیام دیگه خسته شدم از ادما من فقط تو رو می خوام دیگه هیچ کس رو نمی خوام
اونی که می خواسم تنهام گذاشت و رفت
ولی تو هیچ وقت تنهام نمی زاری منو بر پیشه خودت می خوام بیام دیگه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط مهشید
|